در صف نانوائی...
اول اینکه مردم در هر صفی شاکی اند،و چه بسا بحث به امور سیاسی هم کشیده شود
همه به نانواها خیره شده اند...کسی که خمیر را شانه میکند،آن یکی که شانه را باز میکند،یکی دیگر که خمیر نان را روی تنور چرخان فلزی میگذارد و در نهایت آنکه چشم همه به دست اوست!کسی که با یک کاردک نان آماده را از سینی چرخان برمیدارد و به ما میدهد
قبلا" نان از آن چیزهای مقدس بود که دست رویش میگذاشتند و قسم می خوردند،نانوا برکت نان را می دانست و مورد احترام مردم بود
مردم در صف نانوایی ایستاده اند،منتظر،اما نه نان را دوست دارند و نه نانوا را.....
+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه
1387/06/11 و ساعت
11:30 AM |
حتی وقی پشت رل ماشین می نشینیم،میخواهیم از هم جلو بزنیم...
هر طور شده سبقت بگیریم....
به زنها هم که عمرا" نباید راه داد....
رابطه ی معکوسی بین مدل ماشین و حقارت دیگران وجود دارد،هر چه مدل ماشینم بالاتر میشود،مردم در چشمم حقیرتر میشوند...
خدایا،من که هستم؟ اینان در اطاف من اند،و من دیگر خودم را نمی بینم!
+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه
1387/06/10 و ساعت
3:29 PM |
انگار تمام کائنات به هم مرتبط اند،هر کاری میکنم یک مثال میآورند از بقیه چیزها.همه چیز چقدر شبیه به همدیگرند.انگار همه چیز یکبار اتفاق افتاده و ما فقط باید ببینیم کی و کجا... اینکه خدا به ما میگوید همه چیز برای آنان که می اندیشند نشان است،حقیقتی ست که باید آنرا بشناسیم
+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه
1387/06/10 و ساعت
3:18 PM |
این سوال همواره ذهن بشر را مشغول کرده که چرا پسر ها (10-12ساله)هنگام راه رفتن شانه شان را به دیوار می مالند!!در حالیکه کل عرض خیابان خالی است!
+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه
1387/06/03 و ساعت
7:9 PM |
بعضی اوقات فراموش میکنیم که ما انسانها نسبت به یکدیگر دارای ارزشی برابر هستیم و این خصلت انسانیت(نسی)باعث می شود تا به هم ظلم کنیم،حق همدیگر را رعایت نکنیم و آگاهانه یا نا آگاهانه دیگران را بیازاریم و حتی از این اعمال احساس رضایت و برتری کنیم...
همه ما میدانیم دارای حقوقی نسبت به دیگران هستیم،اما یادمان می رود که وظایفی هم در قبال آنها داریم.دلمان می خواهد حقوق ما رعایت شود،اما کمتر پیش میآید ما هم منصفانه حقوق دیگران را رعایت کنیم...
+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه
1387/05/26 و ساعت
0:28 AM |
- راننده ی آژانس ام،بنزین نیست،با روزی 12 لیتر به خدا قسم نمیگذره! تازه با پسرم دو شیفته با ماشین کار میکنیم... تو ترافیک،کنار ماشینهایی که آرم تاکسی دارن رسیده،سرشو از پنجره بیرون میبره و از سهمیه بنزین اونا و قوانین جدید میپرسه... ای بابا!خوب چرخ خونه نمی چرخه!
- خدایا اون کیه؟ داره پولها رو توی اون کیف بنفش کوچولو به زور جا میکنه...یادم میاد منم که بچه بودم از این جنگولک ها خوشم میومد... باباش هم پیشش نشسته،من تو اتوبوسم،صداشونو نمیشنوم اما از نگاه کردن دختر به اون مرد،حس میکنم باباشه! الان دختره داره چی با خودش فکر میکنه؟دنیا رو چه جوری می بینه؟شبا که میخواد بخوابه به چی فکر میکنه؟ اون کیف پول جینگولش رو توی یه کیف که به گردنش آویزونه میذاره و..... می دوه! آخه دوباره چراغ قرمز شده!فالها رو بر می داره و به سوی ماشینها....
+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه
1387/05/22 و ساعت
0:59 AM |
میدانم قدرت آن چیزی ست که مغلوب و غالب را خلق میکند
انگار همه ناخودآگاه مغلوب کسی هستند که حس میکنند قدرت بیشتری دارد
کاش مارکس بود و بیشتر برایمان توضیح میداد...
+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه
1387/05/14 و ساعت
3:0 PM |
فکر نکنید مردم در خیابان زیاد به شما نگاه میکنند!
شما هم مدام در حال نگاه کردن به آنها هستید!
+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه
1387/05/14 و ساعت
2:56 PM |
مردم حتی از دیدن پاساژ،جایی که لوازم و پوشاک لوکس روزمره ی زندگی را دارد،لذت میبرند
می چرخند،و در این دوران در میان رنگها و رنگها گم میشوند....
+ نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه
1387/04/13 و ساعت
10:19 PM |
راننده ی تاکسی بی حوصله و با سرعت میراند
نمیدانم چگونه به او بگوییم خطر ناک است
به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم
+ نوشته شده توسط سمانه در جمعه
1387/03/31 و ساعت
12:57 PM |
نمیدانم اینجا کجاست؟ نه کلانشهر است و نه روستا! مردمش عجله دارند.مضطرب اند.یا خیلی حرف میزنند یا اصلا حرف نمی زنند.همه بدنبال راه چاره اند.....من که نمیدانم ایرانی ام؟مسلمانم؟یا مدرن!... نمیدانم دختری نجیب ام یا با کلاس!... نمیدانم مردمم این همه رسم و اصول را از کدام منبع استخراج میکنند!... نمیدانم گلهای باغچه هایمان چه ایرادی داشتند که گلدانهای مصنوعی را بجایشان اوردیم!.... نمیدانم مگر مال خودمان چه ایرادی دارم که بدنبال مال بقیه هستیم!... نمیدانم....
+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه
1387/02/07 و ساعت
5:46 PM |
ما با هم و در کنار هم زندگی میکنیم
بتدریج یاد میگیریم هر کس حقی دارد،چون خود ما!
البته شخصا اگر احساس کنیم لازم هست،قانون را رعایت نمیکنیم!
ما در کنار هم زندگی می کنیم و در این میان قوتنینی هم برای سهولت در روند زندگی وضع می شود،البته ماند چه کسی و چگونه این قوانین را وضع میکند!
این میان یک نکته بی جواب باقی میماند،مردم خود در گذر زمان راه کنار امدن با یکدیگر را یاد میگیرند و گاهی قوانین چنان دستو پا گیر میشود که مردم نه تنها تمایلی به رعایت انها ندارند،چه بسا گاهی نیز قانون گزیر میشود!
اگر قانون گذاران به این نکته توجه میکردند،دیگر لزومی نداشت که روز به روز تعداد اتاق های یک اداره بیشتر شود،یا چراغ های قرمز جایگزین چراغ های زرد شوند!
امیدوارم اینطور برداشت نشود که من خودم از جمله شهروندان قانون زده شده ام،خیر! فقط اینکه من به روند تکامل شعور شهروندی و وجود قوانین نا نوشته اعتقاد دارم!
+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه
1387/01/06 و ساعت
11:43 AM |
هر روز از هم میبینیم،هر روز از هم میشنویم،حتی همدیگر را لمس میکنیم...
گفته های گوناگونی را از دیگرانی متفاوت تر میشنویم. واکنش های دیگران را نسبت به خود و سایر مسائل میبینیم. همه مان گفته های یکسانی میشنویم و اعمال مشابهی از دیگران میبینیم،اما انچه ما را از هم متمایز میکند و شخصیت های مختلفی از ما میسازد،نحوه ی بر خورد ما با این دیده ها و شنیده هاست...
اینکه کدام قسمت از اعمال دیگران ما را تحت تاثیر قرار میدهد،و گاهی کدام حرف ما را به خودمان می اورد؟
نکته ی مهم اینجاست که ما چه برخوردی با انچه پیش میا ید میکنیم؟ کدام حرف را می شنویم و کدام عمل را به راستی میبینیم؟
با دیدن و گوش کردن به اطرافیان میتوانیم ببینیم هر کس کدام قسمت از دیده ها و شنیده هایش را ذخیره کرده.
به قول حکیم،جناب لقمان: -ادب از که اموختی؟
-از بی ادبان!
+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه
1386/12/26 و ساعت
6:36 PM |
اخیرا کتابی خواندم که چند جمله را با همشهریان تقسیم میکنم:
(سرگذشت فلسفه > براین مگی)
-به شیوه ی مردم سخن بگو،به شیوه ی خردمندان بیندیش (ارسطو)
-هدف پیوسته این است که شخصیتی متعادل داشته باشیم. سخاوت میانگین اسراف و خساست است و فضیلت نقطه ی میانی بین افراط و تفریط است.
-هر کس فقط تجربه ی خود را باور دارد (امپدکلس)
-انچه نیاز داریم بدانیم این است که در زندگی چه راهی پیش بگیریم (سقراط)
-یگانه اسیب واقعی که میتواند به شخص برسد،اسیب روحی است.
-همه چیز شونده است،هیچ چیز باشنده نیست! (افلاطون)
-انچه خانه را خانه میکند،ساختار و شکل است و نه مصالح! (ارسطو)
-هر که شرافت خود را پاس بدارد،در دراز مدت براستی زیان نبیند.
-برای خرد فاجعه ی واقعی فساد روح است بنابر این تحمل بی عدالتی بسیار بسیار کمتر به انسان اسیب میرساند تا ارتکاب به ان.
-در یک رود دو بار نمیتوان پا نهاد.
-انچه را خشم میخواهد به بهای جان می خرد.
+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه
1386/12/21 و ساعت
6:48 PM |
ای کاش همه چیز سر جای خودش بود
انوقت از زندگی بیشتر لذت میبردیم
ای کاش بجای عمل،اندکی هم به معنای عمل فکر میکردیم
ای کاش واژه ها برای ما مفهومی داشتند
انوقت زیبا تر با هم صحبت می کردیم
ای کاش انقدر خودخواه نبودیم
انوقت همه مان راحت تر زندگی می کردیم
ای کاش ازادی در وجودمان بود
اینطوری راحت تر از قیود رهامی شدیم
ای کاش همه مان قانون را رعایت میکردیم
انوقت کمتر از بی قانونی دیگران رنج میبردیم
ای کاش ...
+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه
1386/12/18 و ساعت
10:4 PM |